برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
متولد بیست و پنجمین روز آبان سال هزاروسیصدوشصت و هشت، در بندرعباس که درود خدا بر این زمین گرم و پرمهر باد.نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزانه های منه دونه که توی دل یه نارنجم ثبت بشه ، گاهی هم خاله زنک بازی های اطرافم رو مدیریت می کنم ، ذهنم در طول روز با دیدن هر چیزی فعال میشه و توی ذهنم صدای ماشین نویسی میاد ، در طول روز چندین و چند پست توی ذهنم ثبت میشه اما پست های کمی هستند که مجال ثبتشون رو تو این صفحه پیدا می کنم و خلاصه اینکه به نارنج حس خاصی دارم ؛ انگار اونم همین طوره ، حس می کنم من باید نارنجدونه باشم !در ضمن میخوام مطلـــــــــع باشید که اسم " نارنجدونه " در فضای وب و واقعی منحصر به همین صفحه است ، و اگر نظرات توهین آمیز با این نام مستعار دریافت میکنید ، مربوط به شخص بنده نخواهد بود ، اون شخص فقط یه چپاولگر اسم مستعاره که میتونه هر اسمی رو چپاول کنه؛تیر ماه سال نود و چهار طی یک اتفاق تلخ در سرورهای بلاگفا بخش بزرگی از آرشیو این وبلاگ و ایضاً کلی وبلاگ دیگه از بین رفت ؛ اتفاقی که باعث قتل تعداد زیادی روح وبلاک نویس شد ، وبلاگ ها به مرگ های موقت و دائم فرو رفتند ، اگر اصطلاح «ازگور برگشته» ترسناک و نا مناسب نباشه می تونم بگم نارنجدونه هم جز همین دسته ست حالا بعد از چندسال خاموشی اجباری و غم از دست دادن آرشیو وبلاگی که درست مثل سوختن دفتر خاطرات دردناکه ، برگشتم تا دوباره بنویسم ، امیدوارم اعتماد مجددم به بلاگفا به خروجی زشتی ختم نشه ، گرچه
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
وقتی موسیقی با کلام پخش میشه نمی تونم متنی بخونم و بنویسم؛ و حالا «برای»* تو گوشم بلند تکرار میشه و دارم مینویسم و درد توی شکمم و گوشم میپیچه... و ردِ اشکام روی صورتم خشکیده.اواسط تیر ماه بود که این عکس رو برداشتم، هوا گرم بود و این کوچه خیلی داغ بود و تو هوا گرد و غبارِ رفت و آمد پیچیده بود و مسیر عبورش تو نور خورشید مشخص بود و منِ عکاسی ندونِ عکاسی ندوست، گوشی رو از کوله پشتی در آوردم و کادرِ نا منظمی بستم از این چهار دختر که جلوی من حرکت میکردند، مغزم درد میگرفت وقتی به مرزهای کشور خودم و آنچه درونش نبود فکر میکردم، به مرزهای دوری که همین آرامشِ سادهی این کوچهی داغ براش افسانه بود و شاید هنوز و امروز هم هست! و به این کشور جنگ زده فکر میکردم که سالهاست تب دیده و به عرقِ گرم نشسته؛ مثل طفل نوپایی که دور از مادر مضطرب شده و حالا به آغوش مادر رسیده و سر از سینه ی گرم مادر برنمیداره و پستانش رو بی وقفه میمکه..برگردیم به عکس،به رها بودنشون خیره موندم، به این که چطور با این آرامش کنار هم قدم میزنن فکر کردم، چطور این زندگی معمولی این طور بی تکلف جاریه!. به این که این عکس ساده است، خیلی ساده اما چرا این قدر برای ما دور و نبودنی و نشدنیه! به این که چی شد که اینطور شد، به این که چرا اونطور که باید میشد نشد!!! به این که چطور میشه؟ طفلِ خُردِ وطن من چه زمانی به سینهی مادرش با آرامش دوخته میشه... آخرش چشم هام رو بستم و همین تصویر رو تو کشور خودم و تو خاکِ مادری تصور کردم و لبخند زدم ... مگر نه این که اونجا که دستات بسته ست، روحت و خیالت دستش حسابی میرسه... میخوام بگم من مدام رویای آزادی و آبادی میبینم.... مدام.و حالا تو بیا با من خیال کن*با من خیال کن که همه عاشقان شه
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
متولد بیست و پنجمین روز آبان سال هزاروسیصدوشصت و هشت، در بندرعباس که درود خدا بر این زمین گرم و پرمهر باد.نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزانه های منه دونه که توی دل یه نارنجم ثبت بشه ، گاهی هم خاله زنک بازی های اطرافم رو مدیریت می کنم ، ذهنم در طول روز با دیدن هر چیزی فعال میشه و توی ذهنم صدای ماشین نویسی میاد ، در طول روز چندین و چند پست توی ذهنم ثبت میشه اما پست های کمی هستند که مجال ثبتشون رو تو این صفحه پیدا می کنم و خلاصه اینکه به نارنج حس خاصی دارم ؛ انگار اونم همین طوره ، حس می کنم من باید نارنجدونه باشم !در ضمن میخوام مطلـــــــــع باشید که اسم " نارنجدونه " در فضای وب و واقعی منحصر به همین صفحه است ، و اگر نظرات توهین آمیز با این نام مستعار دریافت میکنید ، مربوط به شخص بنده نخواهد بود ، اون شخص فقط یه چپاولگر اسم مستعاره که میتونه هر اسمی رو چپاول کنه؛تیر ماه سال نود و چهار طی یک اتفاق تلخ در سرورهای بلاگفا بخش بزرگی از آرشیو این وبلاگ و ایضاً کلی وبلاگ دیگه از بین رفت ؛ اتفاقی که باعث قتل تعداد زیادی روح وبلاک نویس شد ، وبلاگ ها به مرگ های موقت و دائم فرو رفتند ، اگر اصطلاح «ازگور برگشته» ترسناک و نا مناسب نباشه می تونم بگم نارنجدونه هم جز همین دسته ست حالا بعد از چندسال خاموشی اجباری و غم از دست دادن آرشیو وبلاگی که درست مثل سوختن دفتر خاطرات دردناکه ، برگشتم تا دوباره بنویسم ، امیدوارم اعتماد مجددم به بلاگفا به خروجی زشتی ختم نشه ، گرچه
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
پنج روزه که گوش سمت راست کیپ شده و صدام توی قابلمه میپیچه و به گوشم میرسه. مدام گمان میکنم تو جادهی کوهستانی میرونم سمت دامنه و مدام دهانمو با قدرت آرواره!!! باز میکنم تا رها شه این گرفتگی سگپدر!. هر سه ساعت یکبار قطره رو لای کف دستم شِیک و وارم!! میکنم و دو قطره میچکونم داخلِ کار!. یه سوت ریز و ملایمی، ممتد صداش میاد تا بصل النخاع!!! ، بماند که از یه درد عجیب و غریب رفت سمت کیپ شدن، از اون دردا که مایل باشی گوشت رو بکنی بندازی سطل آشغال. بماند که با خوردن آنتی بیوتیکای فیلافکن! از درد عوارض به خودم پیچیدم، بماند که الان دو ماهه که درد و درد و درد دست از سرم برنداشته... بماند که این شبا خواب های شیرینی میبینم که دلم نمیخواد صبح از بستر خارج بشم و چشمام رو به هم فشار میدم که دوباره الباقی خواب رو ببینم، همهی اینا بماند، اما امشب که تو شلوغی صداها داشتم تو این آینه ی کثیف خودمو برانداز میکردم یه نفر زد رو شونم و گفت: هیچ خبرت هست که داری رویاهاتو زندگی میکنی!گفتم راس میگیا!!! طول کشید که بفهمم اما تو رویاها هم درد و توقف و رخوت هست، تو رویاهای مطلوب هم قدرت خروج از موقعیت نیست، تو جرات داری یا نداری فرقی نداره، میمونی و ادامه میدی، شایدم دستاتو بالا میبری و میگی: «تسلیم»!
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی